![]() |
![]() |
|
| رسم زندگی این است |
|
لحظه ها انقدر زود میگذرن که حتی فرصت نوشتن هم از ما می گیرن
اگر رفتم دسته خودم نبود این دسته سرنوشت بود که نخواست منو تورو کنارهم ببینه اخه حسودی میکرد تورو کنار من ببینه
مرا از دل خویش چه غافل کردند فهمیدن عشق راچه مشکل کردند انگار کسی به فکر ماهی ها نیست سهراب بیا که اب را گل کردند
اگر سهم من از این همه ستاره فقط سوسوی غریبیست غمی نیست همین انتظار رسیدن شب کافیست
امشب به رسم عاشقی یادی یادی زیاران می کنم در غربتی تاریک وسرداز غم حکایت میکنم امشب وجودم خسته است ازسردی دلهای سردای تو هم در یاد من هستی در این شبهای درد؟
شاخه با ریشه خود حس غریبی داردباغ امسال چه پاییزعجیبی دارد غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد
دل شکسته را قدرت فریاد نیست اما سکوتی میکنم بالا تر از فریاد
دروغ هر کی میگه ما در حال زندگی می کنیم و به فکر اینده اما نه........................؟ ما به خاطره ها دل خوشیم نه به حال و نه به اینده ما با خاطره هامون نفس می کشیم ما با خاطره هامون زنده ایم و دگر هیچ من از دنیا خوبی ندیدم ...............به قول یکی از دوستان باشه اشکالی نداره ما خدامون مهربونه
سرتو انداختی پایین.. راتو کشیدیو میری.. انگار نه انگار که یه روز میگفتی بی من میمیری...
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
اما حیف که من زاده امروزم ........... خدایا ! جهنمت فرداست ، پس چرا امروز می سوزم ![]() ا مشب به قصه دلم گوش می کنـــــــی فردا مرا چو قصه فراموش می کنــــــی
.........................................
..............................
...................
.........
....
..
.
عاشقت خواهم ماند بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت بي هيچ
گماني گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنکه حس کني در تو ذوب
خواهم شد بي هيچ حراراتي ، اينگونه شايد احساسم نميرد
.
..
...
......
.............
....................
............................
....................................
![]() تا انتهای حضور رفتم
![]() من فقط تو این دنیا مامانمو دارام پس مامان گلم دوست دارم
...به درک گر دل من غمگین است ... ...به درک گر غم من سنگین است... ...به درک رابطه گر خورده ترک... ...قطع ان هم به جهنم به درک...
دروغ بزرگیست اگر شنیدی رد پایت را گم کرده ام
در میان این ادمکهای تنهایی پشت نیمکت فراموشی هادرس خاطرات می خوانم تا شاید روزی از کلاس دلواپسی ها رها شوم من زاده غمکده دردم
من دیگه بهت نمیگم شاهد گریه من باش تو دل منو شکستی پس همیشه دل شکن باش
خیلی باشی تو زندگیت مسافری...........................
بغض کرده ام چقدر لال مانده ام بین حرفهایم....................................
ان شب فقط غم را به نامم کرده بودند یک سینه ماتم را به نامم کرده بودند حاصل من از عشقو از احساس این بود یک درد مبهم را به نامم کرده بودند گفتنئ که تو لایق ترین فرد بهشتی ولی نصف جهنم را به نامم کرده بودند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/11ساعت 21:51 توسط sosool |
|
|
بی اراده متولد می شویم بی اختیار زندگی می کنیم بدون اینکه بخواهیم می میریم
داریم زندگی می کنیم و نمی تونیم در تولد ومرگ دخالتی داشته باشیم
آهای فرياد! هم چنان خاموش بمان بيرون از حنجره، پنجرهای رو به خورشيد نخواهی يافت همه ديوار است و دگر هيچ نگاهها از انعكاسِ تكرار، وجودِ خويش را از ياد بُردهاند! تنها هياهويی از بودن پيداست انديشه تنها گوهرِ آدمّيت، رَه به سويِ جنون بُرده است
سخت ترین دیدار.دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاش کنی و بازمثل روزه اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری.بخوای همه تنهایی رو که به امید دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریادکنی اما حتی نتونی.به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم باهمه قلبت دوستش داری اما ببینی چشماش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/12/26ساعت 21:51 توسط sosool |
|
هر كسي آمد مرا در خويش پيدا كرد ورفت خستگي درهاي حسرت را گشود تكه هاي قلب خود را پشت افكارم نوشت نسخه هاي بي كسي را بازامضاء آبي پاك بود كينه هاي كهنه اش را غرق دريا كردو رفت
بگذا دل تنگیم با تو ببارد باران.............
دی شب غزلی سرود عاشق شده بود با چشمو دلی کبود عاشق شده بود او را به گناه عاشقی دار زدند ااااااااااادممممممم که نکشته بود عاشق شده بود .......................؟...........................؟.........................!..........................!
بگوييد بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي مهر نورزيد طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد در آبگير قلبش جنب و جوشي بود ولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تــنهايي مي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد و خلاصه بنويسيد زنده بودن را براي زندگي دوست داشت... نه زندگي را براي زنده بودن 88888888111111111188881111111111888888888888888888888888888888888888888888888888888 خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت سادست نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جادست خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به روياها بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا خداحافظ خداحافظ همين حالا خداحافظ...
زندگی کردن من مرگ تدریجی بود انچه جان کند تنم عمر حسابش کردم
گر چه از وادی احسان فلک پیر شدیم نعمــــــــــتی بود کــــــــه از هستی خوذ سیر شدیمـــــ گـــــــر چـــــه از خـــــوشــــــه تذبــــیر نچـــیـــدیمـــ گلیــــــ ان قدر بـــــــــودکـــــــه تســــــلیم به تقدیـــــــر شــــــــدیـــــمــــــــــــ
تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشت دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست آن قدر رنجی که دنیا بر دل ما می کند بر دل هر کس کند او ترک دنیا می کند
مگـــــــه شکستن یـــــــه دل چقدر قــــدرت مــــی خواســـــــت کـــــــــــه پـــنـــداشــــــتی قـــــویـــــــــــــتــــــــرینــــــــی
برای عزیزان در اوج رفاقت غریبه بودیم . ... .... زندگی رنج وعذابی بیش نیست موج خیزوالتهابی بیش نیست آن دو چشمی که دریا خواندمش حال می بینم سرابی بیش نیست . .. ... ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/11/07ساعت 22:46 توسط sosool |
|
حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!! خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست ازغم نامردمي پشتم شکست عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوش باورم گولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويي از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دور و پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکي براي ما نريخت هر که با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدني است حال من از اين و آن پرسيدني است گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم"
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمیه قلبم .. گریه کردمُ نوشتم نازنینم یا تو یا من .. به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار .. اما تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار .. بنویس مهلت مودن یه نفس بود ..سهم من از همه دنیا فقط یه قفس بود .. بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم ...سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرده سردم .. من که تو ی بن بست غربت زخمی از بادهای پاییز به فکر تو بودم با دلی از گریه لبریز .. شب عاشقونه ء من که حروم شد وقتی مهلت با تو بودن که تموم شد .. ندونستم که باید از تو می گذشتم وقتی ازغربت چشمات می نوشتم... وقتی از غربت چشات می نوشتم ..
دل من یه روز به دریا زد و رفت… پشت پا به رسم دنیا زد و رفت… زنده ها خیلی براش کهنه بودن… خودشو تو مرده ها جا زد و رفت… هوای تازه دلش می خواست ولی… آخرش تو غبارا زد و رفت… دنبال کلید خوشبختی می گشت… خودشم قفلی رو فقلا زد و رفت
من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره اونی که تنها ترین حتی سایه هم نداره این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته اونی که در راه رفاقت ، همه هستی شو باخته هر رفیق را هی با من دو سه روزی هم سفر بود ادعای هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هرکی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد اون که عاشق بود و عمری ، از جدا شدن می ترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید، چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت، وقتی قدر سر سوزن به وفا نکردیم عادت...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/19ساعت 17:23 توسط sosool |
|
|
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
قلب من تنهاست
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/10/01ساعت 23:36 توسط sosool |
|
|
گهواره ي خوابت كجاست ؟
پولك آفتابت كجاست ؟
كفتر عشقمو كي بست ؟
سنگ كدوم كينه شكست ؟
زخم شكسته با تنت
چه بي صداست شكستنت
كه تلخ و گريه آوره
شايد صداي آخره
شايد به قصه ها بره
عاشقي از دنيا بره
سوختن من ساختنمه
بردن من ، باختنمه
شكستنت فال منه
مرگه كه دنبال منه
از پل آبي مي گذرن
به جشن بوسه مي برن
اون لحظه ي آبي كجاست ؟
پس شب آفتابي كجایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/09/24ساعت 14:14 توسط sosool |
|
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟
ماندنی ها رفتند ...رفتنی ها مردند ... مردنی ها اما ... چشم ما را بستند ...
توی دلم میگم که اون *** دیگه وا ست یار نمیشه منتظرش نشستنت *** واسه ی تو کار نمیشه یه بی وفابود که یه روز*** افتا دی تو دام نگا ش گولت زد واز توگذشت***حالا توموندی چشم به را ش نفهمیدی بازیچه ای *** چه ساده بودی خوش خیا ل این هم سزای عشق تو*** سزای یک عشق محا ل حالا شکست و زد و رفت*** تنها تو موندی و خودت دستش تو دستی دیگه بود*** خنده هاش هم پشت سرت می گن که تو این روزگار *** عاشق شدن تخیل دل بستن ها چه آسونه*** وفا به عشق چه مشکل فکر نمی کردم که توهم *** من رو بذا ری سر کار نمک باشی رو زخم من*** یا وا سه چشمام مثل خار گم شو برو دیگه نیا*** حتی سراغم رو نگیر یا زندگی کن توهوس*** یا توی تنها یی بمیر می خوام یه عهدی بکنم*** یه عهد محکم با د لم که دیگه تو این روزگار *** اسیر مثل تو نشم گرچه غریب و بی کسم*** اما همه کسم خداست بی تو نفس کشیدنم *** نشونه ی این ا دعا ست
خدایا تو می گفتی که من تو را آفریدم به تو جان دادم و زندگی بخشیدم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/09/05ساعت 23:46 توسط sosool |
|
دفتر عشـــق كه بسته شـد
هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها |